وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ +++✿+++ محمد : نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت ؛تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی! +++✿+++ شیدا :محمدمـ ! جایگاه همیشگی تو قلب منه ، اگه صدف قلبم لایق مروارید وجودت باشه !
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود
دیشب وقتی با مریم سوار ماشین محمد شدم، خیلی خسته بودم. دست محمدیمو مثل همیشه گرفتم اما یه دفعه چشمم به یه چیزی افتاد که قلبم ریخت... ساعد دستش خراش بزرگی برداشته بود و خونی بود... یه دفعه اعصابم بهم ریخت... نه که خیلی دوستش دارم، نمیتونم حتی یه زخم کوچولو رو روی بدنش تحمل کنم.
خلاصه از من توپ و تشر و از محمدیم اصرار که چیزی نیست عزیزم نگران نباش... شاید برای اون این چیزا عادی بود اما برای من نمیتونست عادی باشه، خیلی بهش اصرار کردم بریم یه دواخانه بتادین و بانداژ بگیریم که دستشو بشورم و ببندم اما قبول نکرد، گفت اگه با این وضع خونه برم مادر سکته میکنه، منم بخاطر این حرفش قبول کردم چون نمیخواستم مادر و ناراحت ببینم. چون ماشینش حسابی نو شده بود و واسه اینکه از اون حالت خستگی بیرون بیاد بهش گفتم بریم شیرینی فروشی و شیرینی ماشنیش و بهم بده... قربونش برم زودی قبول کرد و از وسط راه دور زد رفتیم شیرینی فروشی و مریم یه کیلو شیرینی خامه ای خرید.
وقتی برمی گشتیم یه کم سرحال تر شده بود و منم میخندیدم... چون کوچه بسته بود ماشین و سر کوچه اصلی گذاشت و پیاده رفتیم تا خونه. خیلی سرد بود... مرتب میلرزیدم. محمد هم هی میخندید و بغلم میکرد. وقتی خونه رسیدیم فهمیدیم برق قطع شده... نمیدونم اما یه دلشوره ی خاصی داشتم از صبح... وقتی داشتیم شیرینی رو با چای میخوردیم محمد یه دفعه گفت شاید همین روزا بره پاکستان... منو بگو همین که اینو شنیدم یه دقیقه به صورتش مات موندم. هضم جمله ای که گفت برام مشکل بود. تازه فهمیدم علت دلشوره م چی بود...؟ خلاصه انقده دلم گرفت که دیگه نتونستم بخندم. محمد بعد از خوردن چایی بلند شد و گفت کاری نداری من دیگه میرم خونه...؟ منم گفتم : نه... دستمو گرفت. فکر کردم الان بلندم میکنه و با شوخی و خنده تا دم در میبره اما این کار رو نکرد... دستمو ول کرد و خداحافظی کرد و از اتاق زد بیرون...
اولش نمیخواستم برای بدرقه ش برم اما دلم نیومد... تندی رفتم دنبالش... فهمیدم هیچ علاقه ای برای خداحافظی همیشگی مون نداره... نمیدونم چرا اونطوری شده بود... از یه طرف دلم گرفته بود از طرف دیگه نمیخواستم ناراحت ازم جدا بشه... دم در دیگه اشکم در اومد... ازش سوال کردم... اما دلیل قانع کننده ای نیاورد. منو بغل کرد و بوسید و قول داد واسه رفتن پاکستانش یه فکر بکنه... اما من که میدونستم کاری نمیشه کرد و اگه قراردادش بشه باید بره، با همه دلخوریم بهش دلداری دادم... من تصمیم گرفته بودم دیگه ناراحتش نکنم و نباید این کار و میکردم حتی اگه خودم از ته قلبم میسوختم...
وقتی ازش جدا شدم دیگه حوصله هیچی رو نداشتم... تا رسیدم اتاق، رختخوابم و پهن کردم و خوابیدم... البته بعد از زنگ محمد که یقین پیدا کردم خونه رسیده... تمام شب خواب های عجیب و غریب دیدم... بیشتر هم خواب محمدیمو دیدم... امروز صبح که پا شدم دیدم خیلی کسلم... تمام استخونام درد میکرد... ولی نمیخواستم تنبلی کنم. از جام بلند شدم و زود آماده شدم... کسی نباید میفهمید تو دلم چی میگذره... بعدش هم محمدی اومد دنبالم... سوار ماشین که شدم دیدم بابایی هم داخل نشسته... یه کم سربسر بابا گذاشتم و مرتب سعی میکردم بخندم تا یه وقت محمدی فکر نکنه ناراحتم و بخاطر من قراردادش و از دست بده... الانم تو دفتر سردمون نشستم و دارم تایپ میکنم... دنبال یه سرگرمی میگردم اما پیدا نمیشه... نمیدونم چرا انقدر ناآروم هستم... ولی نه میدونم... هروقت محمد میخواد ازم دور بشه یه روز قبلش همینطوریم... خدایا خودت بهم صبر بده... نذار مثل بچه ها رفتار کنم.. نذار قلب محمدیمو با این اشکام بشکنم و دلشو ناراحت کنم... خدایا به امید خودت